درباره اين وبلاگ

دوستي بنام آقاي گاو

توي مطب دكتر متخصص پوست نشسته بودم و انتظار ميكشيدم برم داخل،  ميخواستم يه كرمي چيزي بهم بده كه جوشي كه زير بغلم زده بود رو از بين ببره اخه من به زيبايي خيلي حساسم حتي اگه جايي باشه كه ديده نشه همينجوري كه تو نوبت  و در حال برانداز كردن برجستگيها و فرو رفتگيهاي بدن خانم منشي بودم و خدارو بخاطر اين همه هنر تحسين ميكردم نظرم به موجود جالبتري كه روبروم نشسته بود جلب شد يك پسر هيكل با ته ريش كه دستشو تا آرنج كرده بود  تو دماغش و وقتي بيرون ميكشيد يك مايع چسبناك سبز رنگ  كه تا طول سه متر غاز ميكشيد رو بيرون مي آورد -حالا بگذريم  كه اين روزا خل به اين سبزي رو تو دماغ هركس پيدا كنن بهش برچسب برنداز مخملي ميزنن- بعد به طرز ماهرانه اي   اين طناب رو تبديل به گيل گيلي ميكرد و از اخر هم با شمارش معكوس پرتابش ميكرد  يه چيزي تو مايه هاي شهاب 3 خودمنون. نكته جالب توجه اينكه  همزمان با اينكار توي گوششو تميز ميكرد و از اون توهم مقدار قابل توجهي  اشغال زرد رنگ بيرون مياورد  و به روش مشابه بسمت نقطه اي نامعلوم پرت ميكرد هر 5 دقيقه هم يكجا از بدنش ميخواريد و بجاي اينكه از رو ي لباس بخارونه دستشو ميكرد زير لباسش و همون نقطه رو ميخاروند مثلا وقتي اونجاش خواريد دستشو كرد تو شلوارش و شروع بخاروندنش كرد  بطوريكه اگه يكي خبر نداشت فك ميكرد موبايلش افتاده تو شرتش و داره دنبال موبايلش ميگرده، جدا از همه اين تعاريف قيافه يارو خيلي  برام آشنا بود  البته آشنايي با چنين فردي جز شرمساري چيزي براي آدم نداشت اما واقعا چهرش اشنا بود. در همين حال كه طرف مشغول كنكاش توي دماغش بود به من نيگاه كرد كه يهو حركت چرخشي دستش متوقف شد  و بلند گفت وحيييييييييددددددددد!!!!!!!!!! با اين جمله خانم منشي همون يه ذره پايي هم كه ميداد و قطع كرد و من هم شوكه شدم از روي صندلي بلند شد به طرف من اومد و دستشو از تو دماغش درآورد و به سمت من دراز كردحالا من بايد چيكار ميكردم ؟ با امنتاع از جام بلند شدم و به دستش نيگا كردم حالا ديگه برام مهم نبود كه قيافه طرف برام آشناست يا اين بابا كيه بلكه موضوع مهم دست دماغي طرف بود كه بايد مثل يك آدم متمدن ميگرفتم و فشار ميدادم و در آخر ملاقات هم ابراز خرسندي ميكردم با اكراه دستم رو دراز كردم و اين دوست ناشناخته كه فقط قيافه اش آشنا بود-و براي راحتي از حالا به بعد بهش ميگم آقاي گاو- دستمو چنگ زد و بهم گفت چقد خوشحالم كه تورو اينجا ميبينم وقتي سعي كردم دستمو از تو دستش بكشم ديدم كه محكم دستمو گرفته و ول نمي كنه من هم بلاجبار مثل يك دوست قديمي گذاشتم دستم تو دستش بمونه آقاي گاو شروع به صحبت كرد و من با اعصاب خوردي  به حرفاش گوش ميدادم از همه بدتر اينكه دستش شروع به عرق كردن كرد و احساس ميكردم  و دستم رو كردم تو يك مايع لزج متعفن. اصلا نمي فهميدم كه چي ميگه فقط منتظر بودم حرفاش تموم شه و دستمو ول كنه تو همين عوالم بودم كه يهو يك تف ابدار از دهان مباركش پريد روي لبم، ديگه چندش آور تر از اين نميشد حالا يك دست خلي داشتم و يك لب تفي اما بعد از چند ثانيه اين قضيه هم عادي شد چون تازه فهميدم دوستمون يعني اقاي گاو سرديشون كرده و كلا طبع سردي دارن و صورت منو كاملا مورد عنايت قرار دادن بطوريكه اگه يه ليف صابون داشتم   ميتونستم با آبهاي دهان آقاي گاو يه دوش درست حسابي بگيرم حتي ميشد غسل جنابت ترتيبي هم انجام داد. در همين جهنم داشتم دست و پا ميزدم كه  كون اقاي گاو شروع به خارش كرد و آقاي گاو هم به سنت خودشون دستشونو تو شلوارشون كردن و ناحيه خارش رو بدون هيچ مزاحمتي شروع به خاروندن كرد بعد كه دستشو درآورد  گفت راستي چه موهاي قشنگي داري و همون دستشو كرد تو موهام و گفت "بابا مو قشنگ" اقا من ديگه نزديك بود بالا بيارم چون  يك دست دماغي  و يه صورت تفي  كم نبود حالا يه كله گهي هم بهش اضافه شد، تنها سوالي كه تو ذهنم جرقه زد  اين بود كه ازش بپرسم "حالا براي چي اومدي دكتر متخصص پوست و مو؟"  جوابشو كه گفت مثل اين بود كه يه آب سرد بريزن رو سرم "هيچي موهاي سرم داره ميريزه دكتر ميگه علتش يه انگل خيلي كوچيكه كه تو ناحيه مقعد رشد ميكنه و روي پوست سرهم تخم گذاري ميكنه" اينجا بود كه داشتم خودمو فحش ميدادم چون اگه به يه جوش الكي زير بغلم اجازه حيات ميدادم الان كلم گهي و انگلي نشده بود. منشي دفترچه اقاي گاو رو بهش داد و ازش خواسته بره داخل آقاي گاوهم بهم گفت كه بر ميگرده و بقيه اش رو تعريف ميكنه و گفت "جايي نريا من تازه تو رو پيدا كردم" من هم بعد از اينكه اقاي گاو رفت تو سريع دويدم بيرون و يه تاكسي از در مطب تا در جلوي حموم خونه گرفتم، به مامانم هم زنگ زدم كه وان رو پر وايتكس كن كه من دارم ميام. توي راه همش فك ميكردم الان يه عالمه انگل توي سرم دارن ترتيب همو ميدن و روي سرم ميرينن و تخم گذاري ميكنن   اي شاشيدن تو اين شانس اصلا اين يارو كي بود؟

من سيبيل دارم پس هستم

وقتي در خدمت مثلا مقدس سربازي يك شب بخواب نگهبان مستراح بودم و مواظب بودم در مستراحهاي مقدس سربازي عمليات لواط توسط هم خدمتيهاي عزيز و حشريم انجام نشه اين درس بزرگ رو گرفتم كه اگه ريش سيبيل داشته باشم باسن مباركم از حمله و دست درازي اجنبي مصون خواهد ماند و پرده عفتي كه 18 سال حفظش كرده بودم رو سالم ميتونم از پادگان بيرون ببرم و به بابام بگم "بابا به پسرت افتخار كن چون هنوز با كره ام". الحق كه تجربه بزرگي بود كه اين بچه پولدارا كه خدمت رو خريده بودن از دركش عاجز شدن (اي كاش كه منم بچه پولدار بودم و از درك اين حقيقت عاجز ميشدم) پس بسرعت شروع به ريش و سبيل دار شدن كردم تا از نگاه فاعل اندر مفعول هم خدمتيها بيرون بيام كه اين كار بكمك ريش و سبيل، كمي بوي عرق زير بغل ، ارق زدن با صداي بلند و نيز خش دار كردن صدا محقق شد.
بعد از اتمام خدمت هم ارادت خاصي به ريش و سبيل پيدا كردم و در همه جاي جامعه حتي در اتوبوس و صف نونوايي با فراغ بال و بدون كوچكترين دست درازي اجنبي ظاهر ميشدم. بر اين خيال باطل سير ميكردم تا يك روز كه خورشيد در اسمان نبود و من فهميدم كه بايد بگم يك شب سوار تاكسي-در صندلي جلو- شدم و بعد از طي 100 متر راننده براي مسافر دوم ترمز زد و با وجود خالي بودن صندلي عقب مسافر جديد كه مردي كهنسال بود صندلي جلو نشست ،قيايفه اي شبيه عمو هاي مهربان داشت كه وقتي بچه بودم در صف نونوايي زياد ميديدم اما اينبار فرق ميكرد چون حاجيتون ريش سيبيل داشت (اينننننه) و سن خر رو رد كرده بودم. بعد از گذشت 5 دقيقه عموي مهربون دستش رو روي پاي من گذاشت و شرو به نوازش كردن كرد، من با خودم فك كردم شايد حاجي توجيه نيست و ريش سيبيل مارو نديده براي همين دستي به محاسن كشيدم و با صدايي كلفت تر از هميشه گفتم "چقد هوا گرم شده"
عموي مهربان هم گفت كه "گرمتر هم ميشه عزيزم"
من احمق تازه فهميدم اين اظهار وجود ابلهانه بنزيني بود بر روي اتيش! چون عموي مهربان دستشو رو بالاتر اورده بود و مثلا داشت مخ ما رو ميزد. من هم راهي نداشتم جز اينكه يا سكوت كنم يا دست به افشا گري بزنم و پرده از جنايت عموي مهربان در تاكسي در حضور سه مسافر ديگر كه جديدا اضافه شده بودن بردارم. وقتي حركت پيش رونده دست عموي مهربون رو ديدم راه دوم رو برگزيدم و با يك حركت انقلابي گفتم "حاجي ميشه دستتو ازلاي پاي ما برداري؟ "
عموي مهربان برگشت و گفت "جااااان؟"(به سبك مهران مديري بخوانيد)
گفتم "ميخواي شلوارمو در بيارم راحتتر كارتو بكني"
عمي مهربان دوباره گفت "جاااان؟"(دوباره به سبك مهران مديري بخوانيد) و دستشو برداشت و بعد از يك دقيقه از تاكسي پياده شد من هم تو اينه تاكسي به ريش سيبيل تخميم نيگاه ميكردم و ميگفتم " اي به هرچي جنس چيني و ريش سيبل تقلبيه ريدن ".

نصف طنز نصف واقعي

من نمي دونم چرا تو كتابهاي تاريخي رو كه مي خوني هر چي شيخ پير كون گشاد هستش بهش ميگن پير مراد، يه عده آدم مفت خور كه نونشونو يكي ديگه ميداده و ميرفتن رو منبر حرف مفت ميزدن و مردمو با كراماتشون خر ميكردن. اصلا يه كراماتي داشتن كه خود پيغمبر هم نداشته! يكيشون رو آب راه ميرفته، يكيشون از ديوار راست بالا ميرفته اون يكي ديگشونم تازه طي الارض بوده خلاصه يه پا ديود كاپرفيل بودن لامصبا. اوني هم كه اين كارا رو بلد نبوده نيگا كونين چي جواب ميداده...." روزي به وي گفتند: اي شيخ فلان مرد بر روي اب راه مي رود بي آنكه غرق شود! ... شيخ گفت: اين نيز كار ساده اي است چرا كه مگس و پشه هم چنين مي كنند!" يعني آخر كم آوردن، بجاي اينكه بره كلاس شعبده بازي يه كاري ياد بگيره، يه كفتري چيزي از تو آستينش دربياره كه مريداش حال كنن چه چيزايي تف ميداده؟ حال باز اينم خوبه، كافي بود كه اينا يه چيزي بگن كه مردم خودشونو جرواجر كنن مثلا به اين تيكه گوش كنين:
"شيخ ما همي خلق را بگفت كه اي مردم من گوزي بيش نيستم
و چون شیخ ما این بگفت شورشی در خلق پدید آمد نعره ها زدند و جامه ها بر تن دریدند. "
خوب بابا بنده خدا بعد سالي يه حرف راست زده ديگه اين كارا چيه؟ حالا يه خورده هم شكسته نفسي كرده بجاي اينكه بگه "من كسي نيستم" گفته "من گوزي بيش نيستم". اصلا از اينا گذشته من نمي دونم خدا بجاي اينكه بره در گوش منصور حلاج بگه ماشين بخار چه جوري اختراع ميشه چرا ميره اسرار ازل رو بهش ميگه كه او كسخل هم بره خودشو بدبخت كنه؟ اصلن اين كسايي كه كرامات داشتن و پرواز ميكردن چرا 4 تا آدم رو رو كولشون سوار نميكردن اينور اونور ببرن تا ما ادعا كنيم اولين خطوط هوايي توسط ما ايرانيا ابداع شد؟ يا حداقل 4 تا بسته پستي با خودشون ميبردن كه ما بگيم "هو هو fedex (يك شركت پستي 24 ساعته امريكايي)ميخواد اداي شيخ مارو دربياره، حسود حسود هرگز نياسود".
مشكل اينجاست كه در اون موقع چيزي بنام بيمار رواني كشف نشده بود و تيمارستان هنوز اختراع نشده بود و الا منصور حلاج رو ميتونستن بجاي اينكه دار بزنن با دوتا قرص آرام بخش و يا 50 روز بستري در زندان اوين دچار چنان تحولي بكنن كه ديگه از اين غلطا نكنه.
خلاصه در اين دوره زمانه 10 درصد اين افراد راهي تيمارستان ميشن، 89 درصدشون مديران عاليرتبه ميشن و 1 درصدشون هم رييس جمهور و جالب اينجاست كه همشونم داراي كراماتي خاص هستند!

رييس جمهور با جرات

بعد از سخنراني جنجالي احمدي نژاد كه براي جمع كردن راي پاچه همه -به غير از خودش- رو گرفت يكي از دوستانم به من گفت: "حال ميكني چه رييس جمهوري دارم... 60 كيلو وزنش 59 كيلو جيگر داره"
منم گفتم 998 گرم پشم و 2گرم هم وزن مغز رو ميتوني بهش اضافه كني تا بشه 60 كيلو!

درباره خانواده تان انشايي بنويسيد

به نام خدا
در كنار پنجره خانه مان نشسته بودم كه يادم امد بايد درباره خانواده مان انشايي بنويسم و حالا دارم مينويسم.
من صاحب يك مادر و پدر و خواهر هستم كه همه از من بزرگتر هستند. پدر من شوهر مادر من است و مادر من هم زن پدر من است كه بدين وسيله من و برادر و خواهرم توليد شديم من يكبار از ماماني پرسيدم بچه چجوري دنيا مي ايد و ماماني گفت بچه بقدرت خدا از ناف مادر دنيا مي ايد اما من باور نكردم چون فكر ميكردم مامانها وقتي زياد غذا ميخورند بجه ها را ميرينند تا اينكه يكبار در موبايل سامان پسر همسايه مان ديدم كه بچه از كجا و چه جوري دنيا مي ايد و تازه به رابطه كثيف ماماني و بابايي پي بردم. بابايي من خيلي ادم قوي و با جراتي هست به قول عمو رامين بابايي من خيلي تخم دارد چون يكبار كه اقاي احمدي نژاد داشت در تلويزيون صحبت ميكرد بلند داد زد كه "گه خوردي مرتيكه دروغگوي بيييييپ" و بعد با رنگ پريده رفت از پنچره پايين را ديد كه كسي اين شعار خفنش را نشنيده باشد. ماماني من حتي از بابايي هم قوي تر است چون بابا يي با ان همه قوي بودنش مثل چيز از ماماني ميترسد كلا ما خانوادگي آدمهاي قويي و بازهم به قول عمو رامين با تخمي هستيم. عمو رامين من هم يك آدم با كلاس است و خيلي خارجي بلد است، يكبار به بابايم گفت "فاك يو" و بابايم كه خارجي بلد نبود خوشحال شد و گفت "نوكرتم رامين جان".
داداش من هم آدم خيلي زرنگي و ك..ك..ي (1) ميباشد و از الان عضو بسيج شده است تا در اينده براي خودش خري بشود و بابايي به او افتخار كند. بر خلاف داداشي كه خيلي بد اخلاق است ابجي به غير از هفت روز در ماه بقيه روزها خوش اخلاق است و ساسي مانكن گوش ميدهد و براي خودش ميرقصد و به قول بابام خجالت هم نمي كشد. راستي من يك دايي عباس هم داشتم كه وقتي شش ماهه بوده تو حوض افتاده و مرده، اين را يكبار ماماني گفت.بابايي از اينكه دايي عباس در شش ماهگي در حوض خفه شده خوشحال است و ميگويد " بهتريك ارث خور كمتر شد"، چون بابا بزرگ من پولدار است و دارد ميميرد و ما همگي خوشحاليم و هر شب بعد از نماز براي مرگ بابا بزرگ دعا ميكنيم. مامان قول داده كه اگر اغاجونش زودتر بميرد برايم تلفن همراه بخرد و من اينجوري ميتوانم فيلم آموزش توليد بدنيا آمدن بچه را با سامان بلوتوث كنم و بگيرم چون سامان كلي از اين فيلمهاي آموزشي در موبايلش دارد از طرفي ميتوانم از دكتر بازيهايم با دختر خالم فيلمبرداري كنم و در مدرسه به همكلاسيهايم نشان دهم و پز دهم كه"بله ما هم بلديم ".

پي نوشت
(1) يك فحش كه بسته به ادبتان با پر كردن جا خاليها به آن خواهيد رسيد

قاضي و غاز

پس از يك كابوس بزرگ بنام انتخابات و حركتهاي افتخار افرين مردمي تصميم گرفتم پست اين دفعه رو به جوكي كه بي شباهت با اوضاع كنوني جامعه مانيست اختصاص بدم شايد براي برخي دوستان تكراري باشه اما مطمئن هستم در اين شرايط دوباره شنيدنش خالي از لطف نيست!
يك روز مردي فقير از سر ناچاري تصميم گرفت تاغازي كه در خانه داشت را بردارد و بفروشد، مرد غاز را برداشت و بيرون شد كه ناگهان از در نيمه باز همسايه مرد غريبه اي را ديد كه در حال لهو و لعب با زن همسايه است مرد با خود انديشيد و فكري كرد سپس ناگهان وارد خانه همسايه شد و با خشم رو به مرد كرد و گفت "اهاي با زن نامحرم و غريبه به چه كاري مشغولي؟ ميخواهي تا فرياد براورم تا حكم شرع را شارع بر تو جاري كند."
مرد غريبه به دامن مرد افتاد و با عجز و ناله از او خواست تا از او در گذرد... مرد فقير دستي به ريش كشيد و گفت تنها در صورتي از تو خواهم گذشت كه غاز من را به 20 سكه بخري . مرد دست در جيب كرد و بيست سكه داد مرد فقير گفت حالا در صورتي داد نمي زنم كه غاز را به من 1 سكه بفروشي، مرد نگون بخت هم قبول كرد و اينكار انقدر ادامه پيدا كرد كه مرد فقير تمامي سكه هاي انفرد را گرفت و همراه با غاز به خانه برگشت . وقتي ماجرا را با خوشحالي براي همسرش بازگو كرد همسرش به او گفت كه بهترست به نزد حاكم شرع رفته و داستان را براي او تعريف كند و از وي بپرسد كه آيا اين پول حرام است يا حلال؟
مرد نيز به گفته همسر وفا كرد و به در خانه حاكم شرع رفت و در زد و چون شارع در را باز كرد گفت "يا قاضي القضات ما غازي داشتيم در خانه...." كه شارع حرف او را قطع كرد و گفت "تو ما را گاييدي با ان غازت"

هميشه صرف خنديدن مهم نيست بلكه معني از تبسم با ارزش تر است

وحيد گوزو هو هو

فك كنم يك ماهي ميشد كه ميرفتم كلاس جودو، خلاصه ما هم تو جو بوديم و فك ميكرديم كه براي خودمون خري شديم هر چي نباشه يك ماه جودو كار كرده بودم . يك روز كه سنسي يا همون مربي ما رو كلي دراز نشست داده بود شروع كرد با پا روي شكم بچه ها راه رفتن تا مثلا ماهيچه هاي شكمشون قوي تر بشه ، به من كه رسيد از اونجاييكه تازه كار بودم پرسيد روي شكم تو هم پامو بذارم؟ من هم كه دچار اعتماد به نفس كاذب شده بودم با شجاعت خاصي به سنسي گفتم "بله!" اقا به محض اينكه سنسي پاشو گذاشت رو شكم من خوراك لوبيايي كه ظهر خورده بودم كار خودشو كرد و صداي گوزي بلند و دشمن شكن در باشگاه طنين انداز شد و از همه بدتراينكه همون موقعه همه خفه خون گرفته بودن و سكوت حاكم بر باشگاه با هنر نمايي من شكسته شد، اما از اونجاييكه من كتابهاي انتوني رابينز خونده بودم به نيمه پر ليوان نيگاه كردم و به خودم اعتماد به نفس دادم و گفتم "باز خوب شد كه بو نداشت! ميتونست بجاي هوا يه چيز بدتر باشه..... اشكالي نداره وحيد جان هيچكي نفهميد". قضيه گذشت و موقعيكه داشتم تو رختكن لباس مي پوشيدم سنسي يواشكي منو به شاگرد ارشدش نشون داد و يه چيزي بهش گفت و پوز خند زدن، به راحتي ميشد تصور كرد كه بهش گفت (به لهجه شيرين مشهدي بخوانيد)" پامه كه رو شكمش گذاشتوم يَك گوز خيطي از خودش ول داد".
ديگه اينجا هرچقدر هم كه كتابهاي آنتوني رابينز و روشهاي موفقيت رو خونده بودي بايد ميذاشتي در كوزه ابش رو ميخوردي

نتيجه گيري اخلاقي: تا خون در رگ ماست سنسي دشمن ماست محلي كيلويي 700 تومان


َ

خالي بندي دو مورچه مشهدي



1-مِدني چيه؟ يَك روز داشتوم مرفتوم يَهويي يَك تيكه پيشگل گوسبند (گوسفند) پيدا كردُم امدُم برِشدارُم ببروم خانمان ديدُم يكي از ايي خرمگسا امد روش نشست گفت اي ماله مويه مو زودتر پيداش كردوم
2+خرمگس از همي مگسايه كه رفتن پروش اندام كار كردن
1-1ها، حالا بقيَش گوش كو، گفتم بيا برو يَره گوزگوز نكو(چرت و پرت نگو) همچي مزنومت جِسدته بيان با مگس كش از رو زمين جمع كنن
بعد خرمِگسه گفت مو كار نِدِروم اي گه گوسبند ماله مويه ، مويم گفتوم بيا بُرو گهته بخور به جان ملكه مان اگه از رو اي گهه ورنخزي (بلند نشي) مسئوليتش پاي خودته، ياروهه هم ترسيد پرواز كرد رفت.. حالا بين خودِما باشه اگه بلند نِمِشد هيچ گهي نِمِتِنستم بخوروم
2+حالا تو مِگي، باز يَك روز مو داشتوم مِرفتوم ديدُم يَك چُغُكه اي (گنجشكه اي) داشت بهم هموساخ (همين جور) نگا مكرد مويَم كه ديدي هيكلُم مادرزاد خِفَنه، برگشتوم گفتوم چيه يَره مادر....(فحشهاي زشت) مورچه تا حالا نديدي؟ به جان همو عزيزت به پت پت اوفتيده (افتاده)بود اونقد گفت غلط كردم مو زن و بچه درم كه دلُم بحالش سوخت از اخر بهش گفتوم بكن يره بو ميدي (گمشو)
-حالا مو گفتوم كه "هيچ گهي نِمِتِنِستوم (نمتوانستم) بخوروم" داشتوم شِكَسته نفسي مِكردُم وگِرنِه به جان ملكمان داشتوم مِرَفتوم ديدُم هوا تاريك شد سرومه كه كردُم بالا ديدُم يَك ادمه پاشه گذاشت روم فِك كردوم كه مُردُم بعد نگو رفته بودُم لاي انگشتاي پاش
+نِمِدِنوم چرا ايره (اين را) كه گفتي ياد فيلم گودزيلا افتادوم
-دم شما گرم يعني مو داروم خالي مِبندوم؟ حالا بَقيَشه گوش كو: دوي دوم (دويدم) رَفتوم نوك دماغش واستادُم گفتوم يرگه اوسكول اگه الان مو مُرده بودُم كي ترتيب ننته مِداد، بد اونقد گرفتم زدومش كه همجاش كبود رفتش (كبود شد)
-هاااا خب شما حق داشتي. اقا ما يه رفقيقي دارِم از ايي زنبورا كه گهِشا شيرينه ، اسمشان چه مرگه يادُم رفته؟
+زنبور اصل
-يره بيسِفات (بي سواد) ايجوري مينويسن "عسل" ! خلاصه با يكي از همونا قرار داروم بايستي بُروم
+ها مويم موگم بُروم عيادته همو ادمه كه زدُمش از دلش در بيروم خلاصه تو عالم حشرگي درست نيست اي كارا
-حالا ما يَك خالي بستِم تو باز ول نموكني
نه يره خالي نبود به جان عزيزت عين حيقيقته
+خيله خوب خدا حافظ
-حوالت به چراغ نفتي. ها ها ها ها چقد تيكه با حالي بهِت انداختوم

فيلمهاي عاشقي




يك فيلم عاشقي به روايت هندي:
دوتا پسر سر يك دختر دارن دعوا ميكنند و هم ديگرو رو جر ميدن كه يك دختر پاك و نجيب (كه معلوم نيست چرا با اين پاكي به دوتا پسر پا داده)داره گريه ميكنه و ميگه تورخدا بس كنين كه يكي از پسر متوجه خال توي دماغ اون يكي پسره ميشه و داد ميزنه"دادش" اونم خال توي دماغ او يكي رو ميبينه و با چشمي گريان داداششو بقل ميكنه و ميگه "باورم نميشه بعد از اين همه سال پيدات كردم. در اين زمان يك پير زن كور وارد صحنه ميشه و ميفته زمين و سرش به سنگي ميخوره و بيناييشو بدست مياره و يهو داد ميزنه:بچه هاي گلم، توي اين نقطه حساسه كه دو پسر و دختره همه ميگن "مامان!" و همگي ميفهمن كه خواهر برادرن...حالا دو برادر و خواهر شروع به شعر خوندن و حركات موزون از خودشون ميكنند و يك عده آدم بيكار هم معلوم نيست از كجا پيداشون ميشه و پشت سر اين افراد بصورت متقارن حركات احمقانه اي انجام ميدن كه بعد از ديدن چندتا فيلم هندي ميفهمين كه اسم اين حركات حمقانه رقصه.اين فيلم اين پيام اخلاقي رو به ما ميده كه دعوا كردن سر دختر خوب نيست و از اين جور حرفا.
يك فيلم عاشقي به روايت ايراني از نوع جمهوري اسلامي:
خانواده پسر به خواستگاري ميرن و چون هردو خانواده فاكتور ايمان براشون مهمه به راحتي به توافق ميرسن،در حين مراسم خواستگاري اين پيام اخلاقي به بيننده داده ميشه كه بايد مواظب برندازي نرم باشن چون هميشه استكبار خاركو... به فكر ضربه زدن به مردم و انقلابه .بعد يه حياط رو نشون ميده كه چراغوني شده و يه عده آدم بيكار توش نشستن و دارن سيب ميخورن (چون ميخواستن فيلم كم خرج دربياد ميوه ديگه اي دركار نيست!)و وقتي دادماد مياد تازه ميفهمين كه مثلا مراسم عروسيه!
صبح كه ميشه براي اينكه بدآموزي نداشته باشه عروس از يك اتاق مياد بيرون و داماد هم از يك اتاق ديگه، اونجاست كه بيننده با خودش ميگه: پس مراسم پرده برداري شب هجله رو كي انجام داده؟
خلاصه يه روز تازه عروس يهو حالش بهم ميخوره و همه ميفهمن كه حامله شده و باز اين سوال پيش مياد "اينا كه شبا كنار هم نمي خوابيدن پس احتمالا يا كار امداد غيبي بوده يا كار كارگردان"و زندگي به خوبي و خوشي ادامه پيدا ميكنه البته با كلي پيام اخلاقي مثل "انرژي هسته اي حق مسلم ماست و از اين جور ك..شعرا"

فيلم عاشقي به روايت هاليودي:
فيلم از توي اتاق خواب و زير پتوي دو معشوقه شروع ميشه، صحنه بطوري رمانتيك و خفنه كه شما خشكتون ميزنه و با خودتون ميگين كه چرا رفيقتون بهتون نگفته بود فيلمش صحنه داره كه با فرياد مامان از جا ميپرين و بر خلاف ميل باطني مجبور ميشين اين صحنه رو رد كنين، خلاصه دختره كه خيلي شوهرشو دوست داره ميره بقالي سر محله كه بقال محله ازش خوشش مياد و بلههههههه بازم مجبور ميشين براي اينكه صداي مامان در نياد صحنه رو رد كنين و مامان هم داره قر ميزنه كه اينا اون دنيا چه جوري ميخوان جواب خدارو بدن؟ بازهم خلاصه خانم براي اينكه شوهرشو قافلگير كنه سفارش ميده تا براي شوهرش پيتزاي مورد علاقشو بيارن كه از يارو پيتزايي هم خوشش مياد و دوباره بلهههههه و شما هم موظفين كه اين صحنه هارو تند تند رد كنين، خلاصه از اول تا آخر فيلم اين خانوم مشغول كاراي بد بد كردن يا همون دكتر بازي خودمون با اين و اونه بطوريكه فقط با خواجه حافظ شيرازي كاراي بي ادبي نميكنه.در هنگام يكي از همين صحنه هاي مبتذل شوهر سر ميرسه و زن گريه ميكنه و ناراحت ميشه و از شوهرش معذرت خواهي ميكنه و شوهر هم كه آدم فهميده اي هست با متانت از اينكه سر زده وارد شده معذرت ميخواد و ميگه"عزيزم چون عشق من و تو يك عشق واقعيه ميدونم از اين كار منظور بدي نداشتي و من هنوز دوست دارم" و در آخر فيلم با پيام اخلاقيه سيب زميني بودن و عشق واقعي تموم ميشه.

مطالب بالاي 18 سال براي بچه هاي زير 7 سال




باخودم گفتم بد نيست يه سري مطالب بالاي 18 سال براي بچه هاي زير 7 سال بنويسم چون جاي خالي يه سري مطالب براي اين قشر زحمت كش و انقلابي در وبلاگهاي ما خاليه. بچه هاي عزيز شاپاسگامبالي و دوست داشتني سعي كنين به حرفهاي من مو بمو عمل كنين تا از كودكيتون نهايت استفاده رو ببرين. اولين چيزي كه همه شما بايد بدونين اينه كه هر كي گفته اگه شما كار بد كنين خدا ميندازتون جهنم گه خورده! بنابراين هر كاري دوست دارين انجام بدين مخصوصا آمپول بازي و دكتر بازي با دختر همسايه (و يا پسر همسايه) اصلا هركيو ميبينين بهش پيشنهاد آمپول بازي بدين.هيچي مثل بازي كردن با جيغ و سروصداي سر ظهر وقتي همه خوابن حال نميده پس سعي كنين خودتون به خواب بزنين و وقتي مامان بابا خوابيدن فرار كنين(من هميشه بچه بودم خودم اين كارو ميكردم).سعي كنين شبها (مخصوصا شبهاي جمعه)به بهانه ترسيدن از تاريكي بين مامان باباتون بخوابين وهمه برنامه هاشونو بهم بزنين، اگه هم نذاشتن اينقدر گريه كنين تا تسليم شن چون ديگه وقتشه كه شما به اين رابطه كثيف پايان بدين، از همه مهمتر ميدونين اونها اگه از روشهاي جلوگيري با خبر نباشن ودرس تنظيم خانواده رو پاس نكرده باشن براي شما يه سرخر ميارن كه اونوقت هيچكي به شما محل گه هم نميده!. از اين امتياز كه كوچولو هستين و ورود شما به استخرها و حمامهاي زنانه اشكالي نداره نهايت استفاده رو بكنين حتي سعي كنين كه هر وقت از اينجور مكانها برميگردين تمام چيزهايي كه ميبينين رو با جزئيات كامل نقاشي كنين شايد اين نقاشيها از سن 13 سالگي به اونطرف خيلي بدرتتون بخوره. توي يه مهموني كه همه نشستن موبايل باباتونو بگيرين و برين يكي از اون فيلماي بي ادبي كه بابا تو گوشيش قايم كرده رو باز كنين و از خاله بپرسين كه اين زنه و مرده دارن چيكار ميكنن ؟.اگر در اتوبوسي يا هر جاي ديگه يه شيخ ويا بچه شيخي گفت"چه بچه قشنگي بيا رو پام بشين و بهم بگو چند سالته؟" اصلا به حرفش نكنين و تنها كاري كه ميكنين اين باشه كه مشتتونو گره كنين و انگشت شستتون رو بهش نشون بدين-شايد معني اينكارتون رو نفهمين اما بزرگ كه شدين اين حركت جزيي از زبان گفتاري شما ميشه- من مطمئنم كه اگه به حرفام گوش بدين بزرگ كه شدين روزي هزار بار دعام ميكنين ميگين نه امتحان كنين

هشدار

اين وبلاگ تحت قانون كپي راست است و هركس بدون ذكر منبع از اين وبلاگ مطلب و يا عكسي را استفاده كند خدا اون دنيا ميله راست را به اونجاش فرو خواهد كرد